تبليغاتX
سوگند عشق

سوگند عشق

عشق

بغض نکن گریه نکن .
اگرچه غم کشیده ای .
برای من فقط بگو،
خواب بدی که دیده ای .
اگر که اعتماد تو،
به دست این و آن کم است ،
تکیه بده به شانه ام ،
که مثل صخره محکم است .
به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن .
جام به جام من بزن ، جان مرا تو نوش کن .
تو را به شعر می کشم ،
چو واژه پیش می روی .
مرگ فرا نمی رسد ،
تو تازه خلق می شوی .
تو در شب تولدم ،
به شعله فوت می کنی ،
به چشم من که می رسی ،
فقط سکوت می کنی .
اگر کسی در دل توست ، بگو کنار می روم .
گناه کن به جای تو ، بر سر دار می روم .



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط محمد  | 

خدايا ، خدايا دراين فرصت كه چيزي نمانده به خواب ضخيم چو شمعي كه در پدده افروختم گهي آب گشتم ، گهي سوختم. با لعلت آب حيوان آبي به جو ندارد با رنگ و بويت اي گل گل رنگ و بو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئي است من عاشق تو هستم اين گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خريدار بازار خودفروشي اين چار سو ندارد جز وصف پيش رويت در پشت سر نگويم رو کن به هر که خواهي گل پشت و رو ندارد گر آرزوي وصلش پيرم کند مکن عيب عيب است از جواني کاين آرزو ندارد خورشيد روي من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشيد رو ندارد سوزن ز تير مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنه‌ي دل تاب رفو ندارد او صبر خواهد از من بختي که من ندارم من وصل خواهم از وي قصدي که او ندارد با شهريار بيدل ساقي به سرگراني است چشمش مگر حريفان مي در سبو ندارد
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 0:58  توسط محمد  | 

محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم
دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو
روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي شناسم
پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد.
در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد
از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که
شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو کردم
طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و
بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي دانم که
خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته
متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني که
از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره نکني و بداني که
اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر
باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم
که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه هاي تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي
لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمي توانم فکر کنم که
دوست صميمي و وفادار تو هستم!

دوست خوبم
اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است نامه را يک بار ديگر يک خط در ميان بخوان



موفق باشي
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:20  توسط محمد  | 

عاشقانه

                                                            عاشقانه
 
 
خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.
وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت
حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم
من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود
هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!
ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .
خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
بدون هيچ رفتي .
بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟
چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.
وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج
قسم خوردم با ياد تو بميرم
با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران مي دهي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:42  توسط محمد  | 

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم
پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید
با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید
فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده
نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده
پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده
نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده
از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم
تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید
زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید
نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده
دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده
اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده
یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه
 
بعد یه عمر دلتنگی، چشمای خیس و غمگین
با یه بغل گلایه، میرم از روزگارت
غصه نخور، به جزمن هیچکس دلش از سنگ نیست
تو راست می گفتی انگار، چشمام با تو یه رنگ نیست
نمی دونم رفتن و به پای چی بذارم
بهونه ای ندارم که باز برات بیارم
می خوام برم از پیشت تا عادتت نباشم
نه ، نمی خوام با اشکام برات قفس بسازم
ساده بگم هنوزم چشمام به یادت خیسه
دستام پی بهونه برات شعر می نویسه
هنوز یه حس کهنه از تو برام می خونه
نم نم بارون دل و پیش تو می کشونه
حیف که دیگه فرصتی برای دل نمونده
فاصله انگار دیگه قصه مونو سوزونده
 
 
 
 دیدی دلم شکست؟
دیدی که این بلور درخشان عمر من
یک عمر بازیچه بود؟
دیدی چه بی صدا
دل پرارزوی من
از دست کودکی که ندانست قدر ان
افتاد برزمین
دیدی دلم شکست؟؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:30  توسط محمد  | 

سلامی گرم به زيبايی خورشيد درخشان
سلامی که از اعماق وجودم سرچشمه گرفته
سلامی به زيبايی بهار سلامی به تو ای دوست
که به اميد تو زنده ام و دوست دارم زندگی کنم
شبهايم در رويای ايران در کنارت بهترينم به رويا سپری ميکنم تا
به آرزويم برسم
تنها آرزويی که مرا از مرگ  نجات ميده.
دوستت دارم همانقدر که خدا تو و من را دوست دارد و به من
زندگی ميبخشد
چشمانم را ميبندم و با تمام وجود از اعماق قلبم 
دعا ميکنم :
ای پدر آسمانی که در آسمانی
گناهان مارا ببخش همان طور که کسانی که به ما ظلم کردند بخشيديم مارا از هر بدی دور بدار و به ما حيات جاودانه ببخش
و بيماران راشفا بده و فلبهای شکسته را پيوند ی محکم
زمين را پاک ساز با باران نعمتت به ما زندگی ببخش
 
آمين
 

 

I AM NOT THE STORY YOU TELL
داستاني نيستم كه تو مرا تعريف كني
NOT THE SONG YOU SING
آوازي نيستم كه مرا بخواني
NOT THE VOICE YOU HEAR
صدايي نيستم كه مرا بشنوي
I`M COMMON PAIN
يك درد ساده اي هستم
SHUT ME THEN
پس صدايم كن

 

 

روزهای تنهايی
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا را به را دلم برات تنگ می شه 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 15:41  توسط محمد  | 

احساس

 
 
 
 
احساس
ديگر نگران فردا نخواهم ماند، 
                                     نخواهم خواند،  
   نمي دانم  ولي شا يد،                                                                  
زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم       
     ولي حالا در بيابان تنهايي ام  
  در دشت احساسم    
در آسمان ابري قلبم   فكري ديگر روييده  
    در تلالو آبي دريا                                 نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم     
  ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده
       زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن                 براي من  براي قلب من نقشي نه چندان سخت  را در پرده ابهام روحم بارور سازد                        
                   ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش  
   سر سازگاري ندارد           
                   گوشم از فريادهاي كهنة تاريك  پر گشتة    زنگ مي زند گوشم او نيز ياراي شنيدن  ندارد    چرا وصد چرا      
                  بگذاريد  تا تنها باشم  در دشت احساسم،  
    بي من شوم  بگذرم  واز قانون طبيعت رهايي يابم 
  شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم  وشايد خواست پيمان ببندد تا فردايي ديگر                                       ويران كنم  قلبم وجودم
       تاروپودم را                                                                                                                                      پريسا
                                                                                                                                                                                     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:27  توسط محمد  | 

عاشقت خواهم ماند


بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی هيچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم

و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

******** 

 تا عاشقم  
 
تا عاشقم تو را می پرستم! وقتی از من جدا شوی بـــــــــــت را می پرستم


********
                        

درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

********

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:52  توسط محمد  | 

عاشقت خواهم ماند


بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

بی آن كه بر لب آرم  در دل خواهم گفت

بی هيچ سخنی  گوش خواهم داد

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم

و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

******** 

 تا عاشقم  
 
تا عاشقم تو را می پرستم! وقتی از من جدا شوی بـــــــــــت را می پرستم


********
                        

درویش و جهنم

درويشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زمانی، داد شيطان در می آيد
رو به فرشتگان می كند و می گويد : جاسوس می فرستيد به جهنم؟
از روزی كه اين مرد به جهنم آمده مدام در گفتگو است و جهنميان را راهنمایی می كند و
سخن درويشی كه به جهنم رفته بود اين چنين است؛
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف، اگر به جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

********

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:51  توسط محمد  | 

مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
 
 
 
 
 
 
زورق من کوچک است
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت
.
 
آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
 هر آفريده ای نشانه خداوند است
 اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".
كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند
!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:58  توسط محمد  | 

دلم گرفته

دلم گرفته..

رهگذر عاشق

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

 ناامید

دوستدار همه شما  محمد عشقی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:55  توسط محمد  | 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

 من بهار را به خاطر شکوفه هایش  

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم  
من دنیا را به خاطر خدایش
خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم 
چگونه دلتنگیهایم را به تصویر بکشم
چگونه بگویم دوستت دارم
تا باور کنی همیشه در قلب منی  
من اگه توی دنیا دوتا امید داشته باشم
اولی خداست و دومی تویی
بدون تو دنیا برام هیچ ارزشی نداره
با این وجود از ته دل میگویم 
                                       ...             
                                              
 ای وجودی که وجودم زوجودت به وجود آمد      قربان وجودت که وجودم ز وجودت به وجود آمد
کسی تا آخرین  خط با ما نیست ٬ جز آن یاور مهربان هیچ کس یار ما نیست ٬ مگو هست آشنا  پیوند دوستی ها که باز هم جز خدا هیچ کس یار ما نیست
 اگه یه روز بارون بـیاد هر چند تا قطره که بتونی بگیری ٬ اونقدر دوستم داری و هر چندتا قطره  که نتونستی بگیری  اونقدر دوستت دارم ... !!! 
 در تاریکی شب سه شمع روشن کردم ٬ اولی برای دیدنت ٬ دومی برای موندنت ٬ سومی برای بوسیدنت  بعد هر سه را خاموش کردم برای در آغوش کشیدنت ... !!!  
هیچ وقت گریه نکن ٬ چون هیچ کس لیاقت اشکها ی تو رو نداره ٬ و اونم که لیاقتش رو داشته باشه   طاقتشو نداره ... !!!
اگر می خوای صد سال زندگی کنی من می خوام يه روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.

چه خوش باشد بعد از روزگاری              امــیـدی رســد بـه امــیـد واری 

از آن بـهـتـر واز آن خـوش تـر               وقــتـی رســد یــاری بـه یــاری 

                                            30lver

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:38  توسط محمد  | 

ای که می پرسی نشان عشق چیست

ای که می پرسی نشان عشق چیست
عشق چیزی جز قلب زیبای تو نیست
 
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا
 
عشق یعنی مهر بی اما و اگر
عشق یعنی رفتن با پای سر
 
عشق یعنی دل تپیدن بهر تو
عشق یعنی جان من به قربان تو
 
عشق یعنی خواندن از چشمان تو
حرف های دل بدون گفتگو
 
عشق یعنی مستی از چشمان تو
بی لب و بی جرعه و بی  می و بی سبو
 
گاه چشم بدر و ابروی هلال
چهره ی مهتابی تو در خیال
 
عشق یعنی صداقت واقعی
عشق یعنی بوسه ی بی شهوتی
 
عشق من ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان و ستون زندگی
 
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
 
عشق یعنی یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان بهار  ،   با وجود یک گلبهار
 
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت
عشق یعنی ، تاب آخرین برگ درخت
 
عشق یعنی روح را آراستن
به خاطر یارت بیشمار افتادن و بر خاستن
 
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
 
عشق یعنی مهربانی در عمل
شیرینی زندگی به مانند کندوی عسل
 
عشق یعنی نعمت مهربانی داشتن
قدرت درک آسمانی داشتن
 
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
 
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن صورت یار در ماه زیبا
 
عشق ، آزادی و رهایی و ایمینی
عشق ، زیبایی و زلالی و روشنایی
 
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی دریا شده
 
عشق یعنی آهوی آرام و رام
عشق یعنی صیادی بدون تیر و دام
 
عشق یعنی بره ای آزاد و شاد
عشق یعنی قصابی بدون تیغ تیز
 
عشق یعنی مرغ های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
 
عشق یعنی برگ روی شاخه ها
عشق یعنی گل به روی شاخه ها
 
عشق یعنی آسمان آبی دور از غبار
چشمک یک اختر دنباله دار
 
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
 
 
جز کمند چشم و زلف وا بروان تو
عشق زنجیری ندارد درمیان
 
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
 
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان کوی عشق باش
 
عشق یعنی ، گاه بر بی احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام
 
عاشق را دیدی خودت را خاک کن
سینه ات را در حضورش چاک کن
 
عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت یارت کن عزیز
 
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده ای درمان کنی
 
در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق نا مردی نکن
 
لاف مردی میزنی مردانه باش
در مسیر عاشقی افسانه باش
 
دین نداری عاشقی آزاده شو
هر چه میروی افتاده شو
 
عشق یعنی ظاهری باطن نما
باطنی آکنده از نور خدا
 
عشق یعنی آن چنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
 
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
 
عشق یعنی ذهن زیبا آفرین
آسمانی شدن روی زمین
 
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
 
هر کجا عشق آید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ممکن شود
 
در جهان هر کار خوب و ماندنی ست
رد پای عشق در او دیدنیست
 
عشق یعنی دوستی تا حد مرگ
عشق یعنی له شدن مثل یه برگ
 
عشق یعنی خاطراتی خوب و خوش
آرزویی در خواب خوش
آرزویی  ماورای  این زمین
 
عشق یعنی شورش آلاله ها
عشق یعنی خواهش پروانه ها
 
عشق یعنی تشنگی باغها
عشق یعنی بارش احساس ها
 
عاشقی یعنی اسیردل شدن
با هزاران درد و غم یکی شدن
 
عاشقی یعنی طلوع زندگی
با صداقت همنشین گل شدن
 
عاشقی یعنی که شبها تا سحر
وارد دنیای رویاها شدن
 
عاشقی یعنی تحمل ، انتظار
مثل ماه اسمان تنها شدن
 
عاشقی یعنی دو دیده تا ابد
پر ز گهر های دریایی شدن
 
   عزیزم :
  عاشقی یعنی پرزدن تا کوی تو


 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:48  توسط محمد  | 

تقدیم به عشقم



 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...


یاری باوفا برای خویش ساختی. آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی.
چگونه فراموشت کنم تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
چگونه فراموشت کنم تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

چگونه فراموشت کنم تو را که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشند. پیشترها سبز را نمی شناختم. بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم. سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که به یاد تو همیشه سبز بنویسم. دلت را به من بده. فکرت را به من بده. سرت را روی شانه هایم بگذار. بیا عطر کلماتت را میان هم تقسیم کنیم....
هرگز فراموشت نمی کنم......................


 

 

هرگز نخواستم که تو رو...با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم ....یه لحظه ...صحبت کنم
هرگز نخواستم که ...به داشتن تو عادت بکنم
بگم فقط مال منی ...به تو جسارت بکنم
انقدرظریفی ...که با یک ...نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم... تنها فقط ... مال منی
ترسم اینه ...که روتنت.. جای نگاهم بمونه
یاروی تیشه چشات ...غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده
مثل خواب
حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزوهام
تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچکس
مثل من عاشق تو نیست
پیش تو آینه چشام
حقیر لایق تو نیست
حقیر لایق تو نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:55  توسط محمد  | 

زندگی با عشق هرگز تیره نیست.

زندگی با عشق هرگز تیره نیست.

ò

دوست داشتن نیز مانند عبادت کردن ، همچنان که یک عمل است یک نیرو نیز به شمار می آید ، شفا دهنده و خلاق است.

ò
دوست داشتن بدین معناست که خوشبختی خود را در خوشبختی دیگران بدانیم.

ò

تماسهای عاشقانه ما را با موجودات دیگر متفاوت می سازد.

ò

کورتر از آنانی که نمی خواهند ببینند ، وجود ندارد.

ò

یاد بگیرید که به مشکلات خود بخندید.چون همیشه مشکلات وجود دارد پس همواره خندان خواهید بود.

ò

ما دو گوش و یک زبان داریم ، برای اینکه بیشتر از حرف زدن گوش کنیم.

ò

مردم در یک چیز مشترکند ، همه با هم فرق می کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:46  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:34  توسط محمد  | 

 

Image hosting by TinyPic

سکوت و نگاه را با هم
یکی میکنم
فریادی میشود بی صدا
می شنوی
فریاد بی صدا را
فریادی که با تمام سکوتش
فقط یک چیز می گوید
دوستت دارم
دوستم داشته باش

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 18:31  توسط محمد  | 

غربت من هرچی که هست از بودن با تو بهتره

 

نشسته ام در تاریکی و سکوت و

 

غربتم را در گوش ستاره نجوا می کنم ...

 

تنها مانده ام ...

 

تنها با خاطراتی کهنه و

 

قلمی که دیگر نای نوشتن و تاب اشک ندارد ...

 

قلمی که برای دلخوشی من می نویسد :

 

غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ...!

 

نمی دانم !

 

تک تک لحظه هایم را غم دوری از تو فرا گرفته و

 

با هر نفسی که بی تو می کشم !

 

مگر بی تو هم می شود نفس کشید !

 

این ها نفس نیست ، قفس است !

 

 

اما هرچه هست چه نفس و چه قفس سنگین است و

 

توان تحملش را ندارم !

 

سکوت کرده ام ...

 

سال هاست که سکوت کرده ام

 

اما تو گلایه هایم را می توانی از عمق چشمان خسته ام  بخوانی...

 

به لبخندت که در خیالم قاب کرده و

 

به دیوار قلبم آویخته ام می نگرم ...

 

بگو آخرچه کرده ام که باید این طور بسوزم و

 

لب هایم را ببندم ، چیزی نگویم و

 

سکوتم را فریاد کنم ...

 

" در به در غزل فروش منم که گیتار می زنم

 

با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم "

 

نمی دانم !

 

به گمانم باید بروم !

 

آری ! فقط باید بروم ...

 

به کجا نمی دانم ! تو بگو ...

 

شاید آمدم و پشت حصار خواب تو ماندم ،

 

شاید هم گوشه ای دنج پشت لبخند تو پنهان شوم و تا ابد بمانم ،

 

شاید هم خودم را در دریای نگاهت غرق کردم !

 

تو چه می گویی ؟

 

تو جایی بهتر می دانی که من بروم ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:25  توسط محمد  | 

 

 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم

 

 گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم ناراحت ميشم

 

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...

 

گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم

 

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبمی


گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم

 

گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه...

 

 من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم

 

گفتیو گفتم...گفتیو گفتم ...

 

حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟

 

 نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:

 

 تو دروغ گفتي، من راستشو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:23  توسط محمد  | 

غزل دلتنگی

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 9:14  توسط محمد  |